تبليغاتX
د خــــــتـــــــر خــالـــه ها






















د خــــــتـــــــر خــالـــه ها

آیا هر نوع کپی برداری آزاد میباشد ؟

امروز تولد لی لی بود....

پوقتی میری توی خبرها و تاریخ ۵ دی رو میبینی برابره با زلزله بم ! خب خودتون میدونین چی میخوام بگم ! لی لی٬ زلزله ؟!

لی لی جونم با اینکه نتونستم برات هدیه ای بخرم و دیشب هم شوهملی به علت خستگی زیاد حاضر نشد بیاد بریم بیرون اما بدون که هم یادم بود و هم برنامه داشتم !

امیدوارم خوش و خوشبخت و سالم و سرحال باشی همیشه ...

بووووووووووووووووووووس

نوشته شده در 90/10/05ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

هر وقت از بهاری پرسیدم ناهار چی درست کردی؟گفت ماهی!!!!

بهاری هم میگوید تو هم که همش استامبولی درس میکنی!!

این میشود که منو بهاری هر گاه با هم همکلام میشویم میپیچیم به پر و پاچه ی هم و با همان تن صدای مخصوص دخترخالگی یکدیگر را مسخره مینماییم!!!

پ.ن:امیدواریم مهدیه نیز به همین زودی ها وارد این چرخه ی ناهاری ما شود!

پ.ن:لیلی باشخصیت میباشم

نوشته شده در 90/09/24ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

همین الان به آرشیو وبلاگمون یه نگاهی انداختم.آبان ۸۷ افتتاحش کردیم.الان آبان ۹۰.این ماه میشه سومین سالگرد شروع وبلاگ دخمل خاله ها..باورم نمیشه انقد زمان زود میگذره...

ولی خب مثل دوران مجردیمون وقت نمیکنیم بیایم بنویسیم

بهار جوووونم..مهدیه جووونم...دوستون دارم.همیشه باشخصیت باشید و هرکاری گفتم برام انجام بدید و به من عشق بورزید و اگر پس اندازی ،پولی ،چیزی دارید بدین براتون نگهداری کنم

نوشته شده در 90/08/17ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

لیلی باشخصیت هستم.با پستی دیگر در کنار شما عزیزان جیگر طلا

۱۳ آبان تولد دختر خاله کوچک(مهدیه) میباشد که ما برای اینکه غافلگیرش کنیم امروز ظهر رفتیم خونشون

یعنی با بهاری از چند روز پیش برنامه ریزی نمودیم و یکروز عصر هم رفتیم چشم بازار را درآوردیم و براش چند تیکه لباس اینا گرفتیم و قرار مدارمونو هم گذاشتیم

از اونجاییکه خاله(مامان مهدیه) زیاد راز در دلش نهان نمیماند سعی در مخفی نمودن این امور نمودیم ولی در آخر دیروز رازمان را بر خاله ی خویش مشهود نمودیم.یعنی برای مرضیه که خواهر کوچیکه ی مهدیس(۱۹ سالشه)...یعنی اولم به مرضی گفتیم به خاله نگو ولی مرضی گفت بذارید بگم یه دستی به سر روی خونه بکشه و همچنان اصرار نمودیم که خودت لو ندی که مرضیه با حالت تعجب واری ابراز نمود:وااااااااااا مگه چلم!!

با بهاری نشستیم چیزهایی رو که خریداری نموده بودیم کادو کردیم.هر تیکه رو گذاشتیم تو یه کاغذ کادو جدا.مثلا ۲جفت جوراب که خریده بودیمو جدا جدا کادو کردیم و ۲تا کش و شال و بلوز و تیشرت و شلوار و کیف...خلاصه کلی کادوی رنگی رنگی شد...خیلیم خوشمل شد

امروز ظهر رفتیم خونه ی خاله.منم دیشب اهنگ تولد دانلود کردم و واسه خودمون زدیم رقصیدیم.رقصای جمله بازی.مهدیه هم که همش قبل ۲ خونه بود امروز سه و نیم رسید خونه.ما هم کفشامونو دم در قایم کردیم و همچی که اومد تو اهنگ گذاشتیم و جلوش شروع به قر دادن کردیم...مهدیه هم شوکه شده بود هم از دست ما خندش گرفته بود...تازشم کلی سورپرایز شد

بهدشم کلی با هم رقصیدیم و مسخره بازی در اوردیم و کادو ها رو که باز میکرد کلی شعرای مسخره خوندیم براش

تولد خوبی بود

الهییییییییییییییییییی تو همه ی خونه ها همش شادی باشه

مهدیه جوووووووووووووووووووووووونم تبوووووولکت مبارک

نوشته شده در 90/08/12ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

جریان بیرون رفتنمان اصلا آنگونه نبود این لیلی به تمام معنا خ... مان را جر داد ! من و مهدیه معصومانه داشتیم آماده میگشتیم و هر سه ثانیه یکبار صدای زنگ ما را از جا میپراند و چندین بار مهدیه را با آب قند از وحشت نجات نمودیم و همواه لیلی بود که میگفت : چرا نیومدییییین ؟!  و در آخرین تماس اذعان داشت من سر کوچه می ایستم و مرا به یاد مادربزرگمان انداخت !

...

هر چه فکر میکنم خاطره ی مشترکی که خاص باشد یادم نمی افتد !

 

نوشته شده در 90/07/23ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

پس از مدت طولانی وقفه لیلی باشخصیت مینویسد

دیشب ما سه دختر خاله خوشمل موشجل رفتیم بیرون با هم

این بهاری بیشخصیت هم تازگیا همش عشوه میاد و وقتی میخایم بریم بیرون کلی باید نازشو بکشیم و بش قول قاقالی لی بدیم تا بیاد.خلاصه مهدیه از داروخانه رفت خونه بهار اینا و تا بیان اینور تا با هم بریم منو سکته دادن.هر ساعتی که قرار بود بیان،میگفتن حالا یه ساعت دیگه..منم بسیار بسیار احساسات دخمل خاله ایم جریحه دار شده بود و میخاستم تو صورتشون چنگ بزنم!!

بهدشم که اومدن پشت چشم نازک میکردن و من در نهانگاه خود می اندیشیدم که آیا رسم دخمل خالگی این است؟؟

خلاصه به قصد خرید کرم برای بهاری راه افتادیم به سمت مقصد.مهدیه مثال همیشه کیفشو تا خرخره پر از مواد گوناگون نموده بود و مدام قر میزد که آآآی کتفم...آآآی بغلم..آآآآی شصت پام و منم که خیلی دخمل خوبیم گفتم خب یه چیزی از این کیفت دربیار بده بذارم تو کیفم...بعدش یه کیسه برگ هولوی خشک در آورد و من در همان هنگامه بود که در دل زمزمه نمودم:کارد بخوره شیکمت

بعدش هوس فالوده کردیم و رفتیم یه فالوده زدیم تو رگ

بعدشم یه مغازه دیدیم زده بود حراج شال و روسری:۳۵۰۰  بهاری گفت بریم ببینیم چی داره..حالا ما فقط به قصد کرم خریدن اومده بودیم هاااا...رفتن هماناهااا خریدن یک روسری ۱۵۰۰۰ تومنی توسط من و یک شال ۶۰۰۰  تو منی توسط بهاری و بار عذاب وجدانی که در چشمهای شهلایمان چشمک میزد ازین خرید!!!

نرسیده به مقصد بهاری گفت :ااا اینجا دکتر منه و برم برگه رژیممو بگیرم و از عشوه های منو مهدیه کم نیاورد و پشتشو کرد به ما و دوید رفت تو مطب و ما همچون تو گیاه زیبا در انجا به رشد و نمو خود ادامه میدادیم!!!

بهدشم رسیدیم مغازه و مهدیه کلی زنه رو سوال پیچ نمود و آخرشم کرم را نخریدیم و با چند تا بروشور اومدیم بیرون

این بود از یک روز همراه با ۳دخمل خاله خوشجل موشجل

نوشته شده در 90/07/07ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

خواستم بنویسم کمی اینجا..از بس ننوشتم(کماکان لیلی باشخصیت میباشم)

ما همچنان ۳دخترخاله ایم.بهار،لیلی،مهدیه

اینروزها عجیب گرفتار زندگی شده ایم.طوری که وقتمان نمی آید چند کلمه ی مختصری اینجا بنویسیم.

اینروزها عجیب کم هم را میبینیم،گاهی...گداری....وقتی دیگر خیلی دلتنگ شویم.که بهار ناهار دعوتمان کند و بعد بدون خودش(چون کمی حال ندار شده) برویم پارکی و چشم در چشم حرف بزنیم

اینروزها بسیار هوای دخترخالگی داریم

اینروزهاااا

پ.ن:همبازیهای دوران کودکی،سنگ صبورهای دوران نوجوانی،و غم خوارهای دوران جوانی!!!!!!! بسیار دوستتان دارم

پ.ن:بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

نوشته شده در 90/05/08ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

بهاری داره نی نی دار میشه.....الان نی نی توی شکمش فک کنم ۱ماهشه..

فک کن

بهاری با نی نی

داره پوشک عوض میکنه

بهاری جوووووووووووووووونم بت تبریک میگم

دیگه زیر پای تو هم رفت تو بهشت

تازشم بش گفتم به نی نیت باید بگی بم بگه خاله..نه زن دایی..دهه

خودمم ۱سال دیگه که درسم تموم شد یه نی نی میارم که با نی نی بهاری همبازی شه

ولی نی نی من خوشمل تره هاااا

 

نوشته شده در 90/04/23ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

ما در دو شب پیش در عروسی پسرخاله ی مان حضور داشتیم و خدا میداند ما چندین دختر خاله به اتفاق همسر پسرخاله چه جلف بازیهایی که در نیاوردیم !

مهدیه شروع کرد جمیله رقصیدن و بقیه ماها هم کارهایی عجیب غریب از خودمان در نمودیم و حسابی مسخره بازی در آوردیم ! هر چند از گفتن رفتارهای محیرالعقول لیلی خانم معذوریم ...

ما نمیدانیم در مورد جمع بسیار قاطی کرده یما بقیه چه فکر نمودند ولی هر چه بود خیلی خندیدیم ...

پ.ن : یادش بخیر...

نوشته شده در 90/04/19ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

چند وقتی است که گویی بار مسئولیت مدیریت وبلاگ عزیزمان ،به تنهایی بر شانه های خود باشخصیتم افتاده است و این جانبات(لیلی) در همین پست و در ملا عام از مهدیه و بهاری تقاضا دارم که بنده ی باشخصیت را در چنین زمان خطیری تنها نگذارده بوده باشند!!!

بهاری چند روزی میشود که رفته است سر خونه زندگی خودش و در منزلگاه مرغ عشقی خود فعلا به اینترنت دسترسی ندارد .بهاری خجالت بکش..دهه

مهدیه هم که از همون اول تکلیفش معلوم بود!!

بهاری پس از عروسی همچنان و همواره در خانه ی مادری اش چتر می اندازد به طوری که گاها خاله و شوهر خاله به او چشم می اندوزند و چه بسا از گندگی این چتر ابراز تعجب می نمایند

نشان به همان نشان که شبی آمدند و باعث شدند کله پاچه بخوریم و همانا تا صبح گلاب به رویتان...

شعارهای مربوطه:

چیز چیز چیز   بهارو زدن جیز

ما بهار میخایم یالااا ما بهار میخایم یالاا

یه هفته دو هفته     بهاری وبلاگ نرفته

بهاری حیا کن      بیا اینجا و صفا کن!

 

نوشته شده در 90/03/08ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

دیشب عروسی بهاری بود.جای همه ی دوستان خالی.بلاخره  مامان باباش از دستش راحت شدن

دیگه اخر سر که داشتیم برمیگشتیم بهاری اینگونه بود:سر تکیه به صندلی،دهن در حد گاراژ باز،و آب دهان مثال آبشاری بر روی لباس تور توریش فوران میکرد..یادم رفت بگم اخه بیچاره خوابش برده بود

منم که در حد جنازه!

بهاری هم که رفت

حالا اگه گفتید نوبت کیه؟

پ.ن:از پست قبلی واسه جواب تقلب نکنید...دهه

نوشته شده در 90/03/01ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

خود باشخصیتم لیلی میباشم

خب...اوووف چند وقته آپ نکردیم...همشم تقصیر بهاریه..۲۴ ساعته پای نت افتاده،نمیکنه این وبلاگ خوشملمونو آپ کنه..دهه

پس فردا عروسیه بهاره.منم که یادتونه ۲۰ ابان پارسال علوسی کردم..آخی...اونوقتی که این وبلاگو راه انداختیم،اصلا فکر نمیکردیم آیندمون اینجوری در میاد

مهدیه هم که فعلا باسش یه خمره خریدیم که ترشیش بندازیم

از کلیه خواستگاران عزیز خواهش میکنم هول نزنند..پاشنه ی درو هم از جا در نیارند...ته صف...ته صف..دهه

امیدوارم یه روز بیام از تفلد نی نی خوشملامون بنویسم

دوووووستوووووووووووووووووووون دارم

پ.ن:اگه مهدیه این پستو بخونه خپم میکنه..خدایا رحم کن

نوشته شده در 90/02/29ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

با عرض سلام به پیشگاه تک تک شما بینندگان عزیز.طغرل هستم...هاااا..ببشید...قاتی کردم

لیلی جوووووووون هستم.با آپی دیگر در خدمت شما میبوده باشم

بهاری بیتبیت چند روز پیش به صورت اینترنتی بازی بونو رو خریداری نموده است.که اگر به صورت موشکافانه به این عمل بهاری دقیق شوید،متوجه میشوید بخاطر اینه که بیشتر در جوار و همراه خود باشخصیتم باشه تا باش بازی کنم و همواره به این بهونه روی ماهمو ببینه.و البته دارای دلیل دیگه ای نیز بوده میباشد که این دلیل به صورت مالی میباشد . اگرچه این بازی با مبلغ ناقابلی(۷ تومن) به درب خانه رسیده(به هر حال اصفهانی بودن ما رو نیز مد نظر داشته باشید!!) ولی بهاری در هنگامه ای که فهمیده بازی رو اوردن در خونه و باید بره پولشو بده به صورت ناگهانی خودشو به بیهوشی و مدهوشی زده  و پس از گذشت ساعاتی از پرداخت پول (توسط شخصی دیگر )تا ساعتها به صورت نمادین در این حالت مانده تا، کسی بش شک نکنه!!

اگه نمیدونید بازی بونو چیه(چون خودم چند روزه فهمیدم گفتم شاید شما هم ندونید)..یه بازیه کارتیه که با کارت بازی میشه و کارت داره توش..فکر کنم توضیحات کامل و جامعی در این باره داده بوده هستم

خلاصه:من+شوشو+برادر شوشو+خواهر شوشو(همون بهاری)...که دقت کنید در چه محاصره ی شوشویی قرار داشتم!!!نشستیم به بازی

یکی از خصوصیات بیتبیتی شوشو در همچین بازی هایی تقلب است که هر وقت نشستیم با شوشو یه بازی کردیم پوستم کنده شد تا حواسم باشه تقلب نکنه..البته برادر شوشو نیز ید طولایی در این زمینه دارا میباشند!!

خلاصه کلی بازی کردیم و من که قسمت پلید وجودم بسیار بیدار گشته بود حتی به شوشو نیز ترحم ننموده و در موقعیت های حساس به کارتهایش می افزودم و با لبخندی دلگشا()،در همان هنگام،سعی میکردم قسمت پلید وجودم، خودش رو تابلو نکنه!!!

بهاری در بازی سعی میداشت امتیازهای منفی ای را که کسب نموده بود ،از چشم  همگان مخفی نگه دارد، که در این مواقع من مثال خانم مارپل مچش را(چه بسا مچ پایش را هم) میگرفتم و بهاری را شرمسار مینمودم!!

تعداد برد بازیکنان:

شوشو:۲۴

برادر شوشو:۲

بهار:۴

لیلی:۱۴۳۵

پ.ن:

نوشته شده در 89/12/18ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

شخص شخیص لیلی بانو میباشم

۵شنبه شب به همراه شوشو رفتیم خونه ی یکی از دوستاش که تازه ازدواج کردن

خو مگه چیه.از ۵شنبه تاحالا بهاری رو ندیدم.کله سحری(همین حدودا)بش زنگولیدم.(خو میخاستم واسش کلی ماجرای مهمونی رو بگم..داشتم خفه میشدم!!!) با صدای خواب الود از پشت تلفن میگه:هااااااا

میگم جیجل طلا..شوشوت بلا...بیدالی؟؟(در این لحظات خود را به کوچه ی علی چپ زده که مثلا من حواسم نبوده که کله  ی صبحه و صداشم انقد خوابالووء)..میگه اره..میگم واااااا وخی دختر و اینا که بهاری با خشونت تمام ابراز میدارد که ترجیح میدهد خواب کوفت کند بعدش با بنده تماس حاصل نماید

خود باشخصیتم هم چون پس از اینکه شوشو رو روانه ی کار نمودم اینک خواب به چشمان شهلایم نمی اید تصمیم اتخاذ نموده ام همین الان بروم و در یک حرکت انتحاری خواب بهار را زهرمارش کنم!!

سوال هفته:آیا این رفتار بهار با دختل خاله ی باشخصیتش لیلی صحیح بوده میباشد؟

الف:نه

ب:چه طور تونست این رفتارو بکنه

ج:اون یه قاتله

د:همه ی موارد +موارد دیگر!

 

نوشته شده در 89/12/07ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

از آنجا كه ما يادمان آمد يكي از خاطرات بسيار مهم را عرضه ننموديم در نهايت مشغله به طوري كه حتي وقت نداريم شصت پايمان را نگاهي بيندازيم آمديم تعريف بنماييم !

روزي روزگاري پنج دي نموده شد ! و با ترتيبات برادري جان جيگل قرار شد در خانه ي داداشي مراسمي به منظور تولد منحوس ليلي بانو (از همان ليلي كدبانو گرفته شده ، قضيه كيك كه يادتون هس !!) بگيريم ! داداشي با ترفندهاي بسيار پيچيده اي ليلي را از خانه بيرون كشيد و من و مهديه به همراه همسلي و بابا جانم به خانه آنها كوچيديم و در دستانمان كلي كاغذهاي رنگي مخصوص اين مراسمات داشتيم ! پس از ساعتي خانه را به شكل بسيار باحالي آراستيم آنگاه دايي هايمان نيز به ما پيوسته گشتند و ما طي يك عمليات از قبل طراحي شده اي منتظر ايشان نشستيم ! تا اينكه برادري عرضه داشت چن دقيقه ديگر ميرسند و ما همه ي لامپها را خاموش نموده و حتي در را نيز از داخل قفل در نموديم ! آنگاه صداي ايشان را در راه پله ها ميشنيديم و صداي ما كه همه با همان نواي آرام ميگفتيم : هييييسسس ... دايي مان كه همچون ميگ ميگ گويا تازه از راه رسيده بود (يعني توي باغ نبود !!!) بلند گفت : نگين هيس..و  آنگاه ما از خنده مرده بوديم و من و همسلي چه نگاههاي دلربايي كه بهم ننموديم كه ناگاه ديديم قفل در در حال گشوده شدن ميباشد آنگاه سايه ي شبحي نمودار شد كه گفت : لامپو چرا خاموش ميكني !! حالا خدا رحم نمود ليلي آن دم درب برادري را كتك نزد و همنطور چيزهاي ديگري كه خودش بهتر ميداند و ما تا آخر دعا نموديم آبرويش حفظ گردد!! .. خلاصه ليلي لامپ را روشن نمود و همينطور با تعجب سر را گردانيد و يك يك مهمانان را نگاهي شهلا نمود و در آن اثنا حتي يكنفر را هم از جا نينداخت و در يك جايي كه امير محمد در ديدش نبود خم گشته و به او هم نظري انداخت ! و ما هم همانطور دهانمان بسيار گشوده شده بود و ميگفتيم : تولدت مبارك ... ليلي پس از وارسي همه ناگاه لبخند به لبانش بازگشت كه چندين نفرمان تلف گشتيم و بنده نيز جز تلفات بودم و از بقيه تولد خبردار نميباشم !!

پ.ن : ليلي ماچو داشته باش !!!

نوشته شده در 89/12/05ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

اينجانب بهار بيگم (از اسامي جديدمان كه از طرف همسلي به اينجانب اطلاق ميشود!) در عجب مانده ايم اين چهار پنج نفري كه در آمار بازديد وبلاگ ما به چشم ميخورد به حق به چه اميدي پا در اين ويرانكده در نمودند ؟!! شايد هم اين مطلب آخري كه ليلي با آن وبلاگ ما را با آن آپ نمود مورد توجه قرار گرديده ! خويشتنم تصميم نموديم از درس خواندن مهديه كمي با شما حرف بنماييم ! آنروز كه اين وبلاگ را راه مي انداختيم حتي يك صدم در صد نيز تصور نمينموديم كه ليلي بشود زن داداش ما و همواره در زندگي ما چتر شود ! نا بهنگام او را ميبينم كه به شكل شبحي ظهور و افول ميكند ! و از عشق مادريش اشكها كه نميريزد (آخر طفلكي صدها كيلومتري از مادري جدا افتاده !) و همواره در حالي كه من حواسم كاملا به خياطي ميباشد از شير مرغ تا جون آدميزاد مرا سوال پيچ نموده و در نهايت هم من ....پيچ شده و همه چيز را قاطي ميدوزانم و آنگاه فرياد برآورده ليلي... از ديگر خدمات ليلي اين است كه هرگاه در خانه ي شان شرفياب ميشوم ميبينم بويي مي آيد و به فاصله ي صدم ثانيه مسبب بو را روي ميز ميبينم بله درست حدس زده بودم : كيك !!! و چشمان جستجوگرم دنبال دومي اش ميگردد بله آنهم هست : چايي ...

پ.ن : روزگاري داريم ماهاااا ...

نوشته شده در 89/12/05ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

با عرض سلام خدمت شما ناناسی های خوشگل که همیشه و همچنان دارید وبلاگ سطح بالای ما رو مطالعه مینمایید!

خود باشخصیتم لیلی میباشم که اکنون تقریبا ۳ ماهی از عروسیم گذشته و در لانه ی عشق خود سکونت گزیده ام و بسیار دارای احساسات خوشملی میباشم مثال خودم(اشاره به زیبایی دندانهاا!)

اینک که در حال نوشتن هسته میباشم غذامو بار گذاشتم و خونه رو هم روفتم و حیاط رو هم آب و جارو کردم و زلفامم رو شونم پریشونه و ...(پیدا کنید حقیقت را)

از وقتی عروسی کردم دختل خاله ی بیتبیت خود را بیشتر میبینم.نیس تو یه ساختمونیم(ایییییییش)

حوصلمون یه وقتایی که سر میره و شوشو هامونم که نباشن و حتی گاها اگه باشن ،با هم میریم بیرون و یه اب و هوایی عوض میکنیم و اصلا هم اهل غیبت کردن پشت شوشو هامون نیستیم..اوااا

نکته ی مهم و ریزی که الان به چشمان شهلایم ...نه... به ذهن باشخصیتم رسید این میباشد که هر گاهی رفتم وارد اتاق بهاری گشتم تنها با یک صحنه مواجه میباشم:

۲لنگه از جورابهای بهاری به رنگ سرخابی با خالهای رنگی و ساق کوتاه همواره در وسط اتاق به صورت از پا در امده و نیمه وارونه خود نمایی مینماید!!یه دفعه یادم اومد و به نظرم لازم اومد که بگم!!نه جدا..بیشتر وقتا!!

بهاری که تازگیها به کلاس خیاطی میرود و بسیار ادعای هنر و خیاط خیاطی مینماید تا چشمان بی شخصیتش به من ناناسی میفتد ..کمی چشمان خود را ریز کرده و فریاد بر می اورد که بیا اندازتو بگیرم واست مانتو بدوزم.در همین هنگامه من با تیزهوشی تمام و سرعت خرگوشی فرار را بر قرار ترجیح داده و از دست بهاری که همچنان و بیرحمانه مرا تعقیب مینماید میگریزم!۱

بهاری وقتی در بحر خیاطی فرو میرود دیگر در این عالم به سر نمیبرد.به طور مثال بهاری را در حالتی تصور نمایید که پای چرخ خیاطی نشسته...پارچه را زیر سوزن نهاده و در حال دوختن درز کوچکی میباشد.در این هنگامه اگر شما زبانم لال بگویید:بهاری..

پس از این مرحله دیگر حفظ جانتان دست خودتان است چون تمرکز بهاری را بر هم زده و بهاری با فریادهای دلخراش و اسمان پاره کن میگوید:هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااان و کارد بزنی خونش در نمی اید(خاطره بر گرفته از خاطره های شیرین خاله اقی و مهدیه قحطیه)

پ.ن:در اخر از خوانندگان جان خواهش دارم انقد ابراز دلتنگی واسه ی دخی خاله ها ننمایند...هر دفعه شونصد تا نظر..اخه ما کی برسیم بخونیمشون..والااا

پ.ن:باشخصیتی لیلی فراموش نشود!!

نوشته شده در 89/11/30ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

عروسي ليلي انشاالله آخر اين هفته است !!!

فكر كن ليلي را كه هر روز بوي غذاي سوخته اش تا پايين مياد ! آخه قراره طبقه بالاي خانه ي ما (بهار جان !) ماوا بگيرند ...

و چون دو مرغ عشق صداي جيك جيكشان ما را عصباني بفرمايد ...

جيجه اينكه ليلي داره الان ميرقصه و تمريناتش را اجرا مينمايد ولي بر ما آشكار ميباشد كه هرگز نتواند !

پ.ن : جدا ها دو سال پيش كه اين وبلاگو راه انداختيم فكر نميكرديم كه يه روزي عروسي يكيمون باشه ...

نوشته شده در 89/08/15ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

ميخوام اينو باسه ليلي بخرم كه بدونه اين قسمت بدن چه بسا براي تميزي هم هست !


پ.ن : پارميدا دختر دايي 3 سالم رفته تو دستشويي و توي دستشويي صداي دادش مياد كه ميگه : اي پي پيه آلوده !!!   انقدر خنديديم ...

نوشته شده در 89/08/05ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

اوهووم

خب تيتر اين متن رو همينجولي گذاشتم كه جيگرم حال بياد!!(نيشخند)

الان اينجانب يك عدد مصدوم تصادف زده ميباشم كه اگر به وبلاگ شخصي خود با شخصيتم بريد(لیلی نامه)متوجه اين امر خواهيد گرديد!

با توجه به اين مصدوميت بنده حاضر نشدم شما خوانندگان عزيز رو بيش از اين منتظر نوشته هاي پربار خود گذاشته بوده باشم(چه بسا الان در چشمان بسيالي از شما اشك غوطه ور شده است كه دليلش را نميدونم!!)

بله..عرض به حضور مباركتون كه من و دختر خاله ي ناز و نازنينم،بهار جوون ديروز در اوايل عصر تشريفمان را برديم به آمادگاه(خياباني در اصفهان كه كتاب ميفروشند)..زيرا كه بهار بسيال اصرار داشت كه خود را غمگين و دور افتاده از كتاب و خواندن نشان بدهد و به نوعي براي ما كلاس بگذارد!كه البته اينجانب دستش را رو نمودم..به اينصورت كه كف دستش رو بالا اوردم و فرمايش نمودم كه تو رويي!!!!

خود باشخصيتم(ليلي جووون) دل به حال او سوزانده و راهي گشتيم.و البته در همونجا مثال دختران عواطف مندي به ياد شوهل هاي گرامي خود افتاده و براي ايشان چيزهاي زيبايي خليديم.و نزديك بود هدف اصليمان از رفتن به انجا ناپديد گردد كه بنده با تيزهوشي تمام از اين امر جلو گيري نمودم!!!(نام كتاب خريدالي شده:مرشد و مارگريتا)

يكي از چيزهاي مهمي كه قابل به ذكل ميباشد اين ميباشد كه الان ميخام بگم!

يه علوسك گذاشتم رو داشبرت جلوي ماشين شوشو كه داراي شكمي گنده و قيافه اي بانمك ميباشد.اسمشو گذاشتيم گامبو.و علااقه ي خاصي به اين علوسك دالا ميباشيم و چه بسا گاهي از زبان گامبو حرفهايمان را به هم ميزنيم!!!!حالا بعد تصادف در حالي كه اينجانبات داراي استرس در حد بالايي بوده هستم و كنار ماشين با مامي واساديم..شوشو در حالي كه گامبو دستش بود با يه لبخند خنده دار اومده و گامبو را حواله ي دستان اينجانب ميكند و ميگه:حالا مواظب اين باش!! و در همان لحظه بود كه خود باشخصيتم به مقام و محبوبيت گامبو در زندگي مشتركمان پي بردم!

از ديگر نتايج تصادف اين ميبود كه وقتي اومديم خونه ي خاله و ماجرا رو واسه بهالي با احساسات تمام تعريف نمودم به جاي اظهار همدردي دختر خاله ي خود با خنده هاي چهره گشاي او رو به رو گرديدم كه از رفتارهاي من در اونجا ميخنديد!در همان لحظات به ياد اين بيت شعر افتادم كه:من از بيگانگان هلگز ننالم...!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در 89/07/29ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |