د خــــــتـــــــر خــالـــه ها

آیا هر نوع کپی برداری آزاد میباشد ؟

منم اومدم بنویسم : بهار جان !!!

دو تا اتفاقه هر چی دیشب یادم می افتاد هی غش غش میخندیدم ... تو رختخواب کلی واسه خودم خندیدم و شوهملی هم خواب بود نمیشد براش تعریف کنم !!!

یکی اینکه یه جا لیلی نشست کنار استخر و به مهدیه گفت بیا مسابقه بدیم . مهدیه هم سریع اومد بالا کنار لیلی و گفت : یک دو سه ... و پریدو واسه خودش رفت ... لیلی همینطور هارج و واج هنوز درگیر دماغگیرش بود .

یکی هم دیشب خونه لیلی داشتیم اسم فامیل بازی میکردیم و حرف ج بود ، مهدیه اشیا رو نوشته بود : جل !

هی دیشب میومد تو ذهنم جل ! و میخندیدم...

نوشته شده در 91/04/19ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

سلام عرض میشود خدمت شما خوانندگان محترم

اینجانب مهدیه عزیز سومین دخترخاله هستم

بعد از هزار و اندی سال قصد نگارش در این وبلاگ را نمودیم از بس که دیدیم شما عزیزان هی قربان صدقه لیلی و بهار میروید و  فکر میکنید اینها خبری شان هست  

ما دیگر رگ غیرتمان زد بالا ...گفتیم دیگر بسشان است!! بگذار ما هم خودی نشان دهیم تا ملت ببیند مهدیه ای هم هست!!!!!!

 امروز رفتیم به استخری که بهار و لیلی کارت مجانی اش را داشتند و من و مهشاد دختر دایی بلیط ازاد گرفتیم و راهی شدیم

چشمتان روز بد نبیند یک دسته زن ۵۰ ۶۰ ساله  قلچماق با ننه جان ۸۰ سال به بالای کور و کچل

و همگی با اندام های کبره بسته راه افتاده بودند امده بودند استخر(بدون کوچکترین اغراق)

این پپرزن جان که البته یک چشمش کور بود با ان سیمای کریه همینطور در اب تف میکرد و مابقی فرزندان غول تشن همچون بادی گاردهایش به دورش حلقه می زدند و دست و پایش را میگرفتند تا پس نیفتد

یک عدد بچه ۴ ۵ ساله معلول ذهنی  بهمراه مادرش هم دیدیم که دیگر اه از نهادمان بر امد و نزدیک بود همانجا بنشینیم به حال خودمان گریه کنیم

یعنی شما بدبختی از این بیشتر سراغ دارید؟

یعنی به نظر شما الان ما امکان دارد یک درصد هم سالم مانده باشیم؟

با انهمه اب ادراری و مملو از انواع و اقسام میکروب ها و ویروس های منتقله؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد هم که قصد عزیمت به قسمت عمیق استخر نمودیم بعلت اینکه من و لیلی به کلی مهارت شناگری مان را فراموش کرده بودیم دستمان را به کناره های استخر گرفته بودیم و پس از تلاشهای مستمر بهار و مهشاد بالاخره من دل به دریا زده و فن دوچرخه خود را رو نمودم

الهی خداوند برای گرگ هم بیابان نخواهد!! این اعتمادبنفس کاذب ما گویا کار دستمان داد! تعادلمان به هم خورد و ما که اندکی از بهار و مهشاد هم فاصله گرفته بودیم به یقین رسیدیم که داریم غرق میشویم

دیگر خودتان تصور کنید ان صحنه مخوف را

خلاصه رفتیم ان زیر زیرها و به زور امدیم بالا که مهشاد به سویم شتافت و بعدش بهار و خلاصه سرتان را درد نیاورم ما نجات یافتیم....

و تا یک ساعت این سه نفر داشتند به قیافه ما میخندیدند و ما را به استهزاء گرفته بودند!! واقعا که!!!


خوب این بود انشای من....


 

 

 

 

نوشته شده در 91/04/19ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

چند روز پیش یکی از خاله ها(مامان مهدیه) تو خونشون مولودی گرفته بود.بعد از یه مدتی بلاخره ما دخترخاله ها بازم دور هم جمع شدیم...کلی با فاطمه کوچولو بازی کردیم...یه دستگیره رو برداشتیم و یکیمون وسط وایمیساد و بقیه دستگیره رو برای هم مینداختیم و اون یکی که وسط بود سعی میکرد بگیرتش حسابی هم خندیدیم...آخرشم نشستیم اسم و فامیل بازی کردیم و کلی خوش گذشت و خنده کردیم باز هم.امروزم قراره با هم بریم استخر..

قبل خونه ی این خاله، خونه ی خاله کوچیکه همه جمع شده بودن ..که اونجا هم کلی خوش گذروندیم و بازی کردیم..به بهاری گفتم خیر سرمون ما شوهر کردیم..تو که بچه هم داری..یکی ما رو ببینه میگه اینا هنوز دختر خونن با این بچه بازیاشون

دیروز عصر با بهاری رفتیم بیرون.بهار میخاد واسه فاطمه طلا بخره..طلا خریده نشد..و ما هم مثل همیشه که با قصد خرید برای یه کار دیگه میریم بیرون،با خریدی که یهو برای شوهمری هامون کرده بودیم،دست از پا درازتر،راهی خانه شدیم

مهدیه ناهار میاد خونه من که بعد بریم استخر

فاطمه کوچولو روز به روز شیرین تر میشه..بخوووووووووووووووووووووووورمش

نوشته شده در 91/04/18ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

عکسی از دختر دخترخاله!

پ.ن:این عسل نانازی خوشملی که دارین میبینین دخمل بهاره...جیجلشو بخورم منننننننننننننننننننن(لیلی باشخصیت میباشم!)...

من عاشق این عکسشم...

تازه خودش خیلی خوشمل تر از عکسه شه هاااااااااااااا....خوردنیه

پ.ن:فاطمه خانومی،یه روزی تو با نی نی من باید بیاین اینجا بنویسین و جای منو بهاری رو پر کنید..باشه خاله؟؟

نوشته شده در 91/03/02ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

خب...اومدم از روزگار این روزهایمان بنویسم

قدری مشغله عید را داریم

اگرچه زیاد خبری از مهمان بازی نیست

 

دخترخاله های عزیزمان را هی،گاه گداری میبینیم....(توجه داشته باشید که لیلی باشخصیت میباشم!)

بهار را بیشتر....ناسلامتی برای خودمان زن دایی شده ایم...اگرچه وقتی با فاطمه کوچولو حرف میزنیم،خودمان را خاله خطاب مینماییم..مثال:در حالی که فاطمه نازنازی را در دستان مبارکمان گرفته و از آن طرف بهار به صورت مداوم زمزمه میکند گردنشو...اینجوری بغلش کن...اونجوری بگیرش و موهای سرش را میکشد و آب قند لیوان لیوان مینوشد!!...!،در چشمان خوشگل فاطمه نگاه کرده و میگوییم:جووونم خاله،چیه؟بخند...بخند...دخمل من میشی....جوووونم؟!!!!

در همین لحظه اعتراف میداریم که عشقمان نسبت به دختر دخترخاله امان،بسی بیشتر از عشقی است که نسبت به خود دختر خاله دارا میباشیم!!

 

نوشته شده در 91/01/08ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

بلاخره نی نی کوچولوی بهار به دنیا اومد

امروز صبح...بهاری هنوز بیمارستانه..وای..انقده دخملیش ناااااااااااااااااااااااااازه...جیجلشو بخولم

بهارجونم،ایشاله سه چار تا نی نی دیگه هم گیرت بیاد

تو راه که با شوشو میرفتیم بیمارستان،هی بش میگفتم:یعنی واقعا بهاری مامان شده...هنوزم باورم نمیشه

 

فاطمه کوچولو تولدت مبااااااااااااااااااااااااااااااااارک....زن دایی لیلی، خیلی دوووووست داره...همبازی خودم میشی

نوشته شده در 90/12/21ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

سلام به همه ی خوانندگان گل گلااااااااااااااااااب

خواستیم یه نیمچه سلامی عرض کنیم!!!

و خبر شادی انگیزناکی رو اعلام نماییم

نی نی دخمل خاله بزرگه(بهار) هفته دیگه به دنیا میاد..هوووووووووووووووووووووورا

انقده ذوق دارم

باورم نمیشه نه ماه انقد زود گذشت

اصلا فکرشم نمیکردم بیام اینجا بنویسم که یکیمون داره بچش به دنیا میاد

ارشیو رو که بخونید میبینید از دوران مجردی شروع به نوشتن کردیم

پ.ن:خدایا شکرت

نوشته شده در 90/12/07ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

امروز تولد لی لی بود....

پوقتی میری توی خبرها و تاریخ ۵ دی رو میبینی برابره با زلزله بم ! خب خودتون میدونین چی میخوام بگم ! لی لی٬ زلزله ؟!

لی لی جونم با اینکه نتونستم برات هدیه ای بخرم و دیشب هم شوهملی به علت خستگی زیاد حاضر نشد بیاد بریم بیرون اما بدون که هم یادم بود و هم برنامه داشتم !

امیدوارم خوش و خوشبخت و سالم و سرحال باشی همیشه ...

بووووووووووووووووووووس

نوشته شده در 90/10/05ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

هر وقت از بهاری پرسیدم ناهار چی درست کردی؟گفت ماهی!!!!

بهاری هم میگوید تو هم که همش استامبولی درس میکنی!!

این میشود که منو بهاری هر گاه با هم همکلام میشویم میپیچیم به پر و پاچه ی هم و با همان تن صدای مخصوص دخترخالگی یکدیگر را مسخره مینماییم!!!

پ.ن:امیدواریم مهدیه نیز به همین زودی ها وارد این چرخه ی ناهاری ما شود!

پ.ن:لیلی باشخصیت میباشم

نوشته شده در 90/09/24ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

همین الان به آرشیو وبلاگمون یه نگاهی انداختم.آبان ۸۷ افتتاحش کردیم.الان آبان ۹۰.این ماه میشه سومین سالگرد شروع وبلاگ دخمل خاله ها..باورم نمیشه انقد زمان زود میگذره...

ولی خب مثل دوران مجردیمون وقت نمیکنیم بیایم بنویسیم

بهار جوووونم..مهدیه جووونم...دوستون دارم.همیشه باشخصیت باشید و هرکاری گفتم برام انجام بدید و به من عشق بورزید و اگر پس اندازی ،پولی ،چیزی دارید بدین براتون نگهداری کنم

نوشته شده در 90/08/17ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

لیلی باشخصیت هستم.با پستی دیگر در کنار شما عزیزان جیگر طلا

۱۳ آبان تولد دختر خاله کوچک(مهدیه) میباشد که ما برای اینکه غافلگیرش کنیم امروز ظهر رفتیم خونشون

یعنی با بهاری از چند روز پیش برنامه ریزی نمودیم و یکروز عصر هم رفتیم چشم بازار را درآوردیم و براش چند تیکه لباس اینا گرفتیم و قرار مدارمونو هم گذاشتیم

از اونجاییکه خاله(مامان مهدیه) زیاد راز در دلش نهان نمیماند سعی در مخفی نمودن این امور نمودیم ولی در آخر دیروز رازمان را بر خاله ی خویش مشهود نمودیم.یعنی برای مرضیه که خواهر کوچیکه ی مهدیس(۱۹ سالشه)...یعنی اولم به مرضی گفتیم به خاله نگو ولی مرضی گفت بذارید بگم یه دستی به سر روی خونه بکشه و همچنان اصرار نمودیم که خودت لو ندی که مرضیه با حالت تعجب واری ابراز نمود:وااااااااااا مگه چلم!!

با بهاری نشستیم چیزهایی رو که خریداری نموده بودیم کادو کردیم.هر تیکه رو گذاشتیم تو یه کاغذ کادو جدا.مثلا ۲جفت جوراب که خریده بودیمو جدا جدا کادو کردیم و ۲تا کش و شال و بلوز و تیشرت و شلوار و کیف...خلاصه کلی کادوی رنگی رنگی شد...خیلیم خوشمل شد

امروز ظهر رفتیم خونه ی خاله.منم دیشب اهنگ تولد دانلود کردم و واسه خودمون زدیم رقصیدیم.رقصای جمله بازی.مهدیه هم که همش قبل ۲ خونه بود امروز سه و نیم رسید خونه.ما هم کفشامونو دم در قایم کردیم و همچی که اومد تو اهنگ گذاشتیم و جلوش شروع به قر دادن کردیم...مهدیه هم شوکه شده بود هم از دست ما خندش گرفته بود...تازشم کلی سورپرایز شد

بهدشم کلی با هم رقصیدیم و مسخره بازی در اوردیم و کادو ها رو که باز میکرد کلی شعرای مسخره خوندیم براش

تولد خوبی بود

الهییییییییییییییییییی تو همه ی خونه ها همش شادی باشه

مهدیه جوووووووووووووووووووووووونم تبوووووولکت مبارک

نوشته شده در 90/08/12ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

جریان بیرون رفتنمان اصلا آنگونه نبود این لیلی به تمام معنا خ... مان را جر داد ! من و مهدیه معصومانه داشتیم آماده میگشتیم و هر سه ثانیه یکبار صدای زنگ ما را از جا میپراند و چندین بار مهدیه را با آب قند از وحشت نجات نمودیم و همواه لیلی بود که میگفت : چرا نیومدییییین ؟!  و در آخرین تماس اذعان داشت من سر کوچه می ایستم و مرا به یاد مادربزرگمان انداخت !

...

هر چه فکر میکنم خاطره ی مشترکی که خاص باشد یادم نمی افتد !

 

نوشته شده در 90/07/23ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

پس از مدت طولانی وقفه لیلی باشخصیت مینویسد

دیشب ما سه دختر خاله خوشمل موشجل رفتیم بیرون با هم

این بهاری بیشخصیت هم تازگیا همش عشوه میاد و وقتی میخایم بریم بیرون کلی باید نازشو بکشیم و بش قول قاقالی لی بدیم تا بیاد.خلاصه مهدیه از داروخانه رفت خونه بهار اینا و تا بیان اینور تا با هم بریم منو سکته دادن.هر ساعتی که قرار بود بیان،میگفتن حالا یه ساعت دیگه..منم بسیار بسیار احساسات دخمل خاله ایم جریحه دار شده بود و میخاستم تو صورتشون چنگ بزنم!!

بهدشم که اومدن پشت چشم نازک میکردن و من در نهانگاه خود می اندیشیدم که آیا رسم دخمل خالگی این است؟؟

خلاصه به قصد خرید کرم برای بهاری راه افتادیم به سمت مقصد.مهدیه مثال همیشه کیفشو تا خرخره پر از مواد گوناگون نموده بود و مدام قر میزد که آآآی کتفم...آآآی بغلم..آآآآی شصت پام و منم که خیلی دخمل خوبیم گفتم خب یه چیزی از این کیفت دربیار بده بذارم تو کیفم...بعدش یه کیسه برگ هولوی خشک در آورد و من در همان هنگامه بود که در دل زمزمه نمودم:کارد بخوره شیکمت

بعدش هوس فالوده کردیم و رفتیم یه فالوده زدیم تو رگ

بعدشم یه مغازه دیدیم زده بود حراج شال و روسری:۳۵۰۰  بهاری گفت بریم ببینیم چی داره..حالا ما فقط به قصد کرم خریدن اومده بودیم هاااا...رفتن هماناهااا خریدن یک روسری ۱۵۰۰۰ تومنی توسط من و یک شال ۶۰۰۰  تو منی توسط بهاری و بار عذاب وجدانی که در چشمهای شهلایمان چشمک میزد ازین خرید!!!

نرسیده به مقصد بهاری گفت :ااا اینجا دکتر منه و برم برگه رژیممو بگیرم و از عشوه های منو مهدیه کم نیاورد و پشتشو کرد به ما و دوید رفت تو مطب و ما همچون تو گیاه زیبا در انجا به رشد و نمو خود ادامه میدادیم!!!

بهدشم رسیدیم مغازه و مهدیه کلی زنه رو سوال پیچ نمود و آخرشم کرم را نخریدیم و با چند تا بروشور اومدیم بیرون

این بود از یک روز همراه با ۳دخمل خاله خوشجل موشجل

نوشته شده در 90/07/07ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

خواستم بنویسم کمی اینجا..از بس ننوشتم(کماکان لیلی باشخصیت میباشم)

ما همچنان ۳دخترخاله ایم.بهار،لیلی،مهدیه

اینروزها عجیب گرفتار زندگی شده ایم.طوری که وقتمان نمی آید چند کلمه ی مختصری اینجا بنویسیم.

اینروزها عجیب کم هم را میبینیم،گاهی...گداری....وقتی دیگر خیلی دلتنگ شویم.که بهار ناهار دعوتمان کند و بعد بدون خودش(چون کمی حال ندار شده) برویم پارکی و چشم در چشم حرف بزنیم

اینروزها بسیار هوای دخترخالگی داریم

اینروزهاااا

پ.ن:همبازیهای دوران کودکی،سنگ صبورهای دوران نوجوانی،و غم خوارهای دوران جوانی!!!!!!! بسیار دوستتان دارم

پ.ن:بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

نوشته شده در 90/05/08ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

بهاری داره نی نی دار میشه.....الان نی نی توی شکمش فک کنم ۱ماهشه..

فک کن

بهاری با نی نی

داره پوشک عوض میکنه

بهاری جوووووووووووووووونم بت تبریک میگم

دیگه زیر پای تو هم رفت تو بهشت

تازشم بش گفتم به نی نیت باید بگی بم بگه خاله..نه زن دایی..دهه

خودمم ۱سال دیگه که درسم تموم شد یه نی نی میارم که با نی نی بهاری همبازی شه

ولی نی نی من خوشمل تره هاااا

 

نوشته شده در 90/04/23ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

ما در دو شب پیش در عروسی پسرخاله ی مان حضور داشتیم و خدا میداند ما چندین دختر خاله به اتفاق همسر پسرخاله چه جلف بازیهایی که در نیاوردیم !

مهدیه شروع کرد جمیله رقصیدن و بقیه ماها هم کارهایی عجیب غریب از خودمان در نمودیم و حسابی مسخره بازی در آوردیم ! هر چند از گفتن رفتارهای محیرالعقول لیلی خانم معذوریم ...

ما نمیدانیم در مورد جمع بسیار قاطی کرده یما بقیه چه فکر نمودند ولی هر چه بود خیلی خندیدیم ...

پ.ن : یادش بخیر...

نوشته شده در 90/04/19ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

چند وقتی است که گویی بار مسئولیت مدیریت وبلاگ عزیزمان ،به تنهایی بر شانه های خود باشخصیتم افتاده است و این جانبات(لیلی) در همین پست و در ملا عام از مهدیه و بهاری تقاضا دارم که بنده ی باشخصیت را در چنین زمان خطیری تنها نگذارده بوده باشند!!!

بهاری چند روزی میشود که رفته است سر خونه زندگی خودش و در منزلگاه مرغ عشقی خود فعلا به اینترنت دسترسی ندارد .بهاری خجالت بکش..دهه

مهدیه هم که از همون اول تکلیفش معلوم بود!!

بهاری پس از عروسی همچنان و همواره در خانه ی مادری اش چتر می اندازد به طوری که گاها خاله و شوهر خاله به او چشم می اندوزند و چه بسا از گندگی این چتر ابراز تعجب می نمایند

نشان به همان نشان که شبی آمدند و باعث شدند کله پاچه بخوریم و همانا تا صبح گلاب به رویتان...

شعارهای مربوطه:

چیز چیز چیز   بهارو زدن جیز

ما بهار میخایم یالااا ما بهار میخایم یالاا

یه هفته دو هفته     بهاری وبلاگ نرفته

بهاری حیا کن      بیا اینجا و صفا کن!

 

نوشته شده در 90/03/08ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

دیشب عروسی بهاری بود.جای همه ی دوستان خالی.بلاخره  مامان باباش از دستش راحت شدن

دیگه اخر سر که داشتیم برمیگشتیم بهاری اینگونه بود:سر تکیه به صندلی،دهن در حد گاراژ باز،و آب دهان مثال آبشاری بر روی لباس تور توریش فوران میکرد..یادم رفت بگم اخه بیچاره خوابش برده بود

منم که در حد جنازه!

بهاری هم که رفت

حالا اگه گفتید نوبت کیه؟

پ.ن:از پست قبلی واسه جواب تقلب نکنید...دهه

نوشته شده در 90/03/01ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

خود باشخصیتم لیلی میباشم

خب...اوووف چند وقته آپ نکردیم...همشم تقصیر بهاریه..۲۴ ساعته پای نت افتاده،نمیکنه این وبلاگ خوشملمونو آپ کنه..دهه

پس فردا عروسیه بهاره.منم که یادتونه ۲۰ ابان پارسال علوسی کردم..آخی...اونوقتی که این وبلاگو راه انداختیم،اصلا فکر نمیکردیم آیندمون اینجوری در میاد

مهدیه هم که فعلا باسش یه خمره خریدیم که ترشیش بندازیم

از کلیه خواستگاران عزیز خواهش میکنم هول نزنند..پاشنه ی درو هم از جا در نیارند...ته صف...ته صف..دهه

امیدوارم یه روز بیام از تفلد نی نی خوشملامون بنویسم

دوووووستوووووووووووووووووووون دارم

پ.ن:اگه مهدیه این پستو بخونه خپم میکنه..خدایا رحم کن

نوشته شده در 90/02/29ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |

با عرض سلام به پیشگاه تک تک شما بینندگان عزیز.طغرل هستم...هاااا..ببشید...قاتی کردم

لیلی جوووووووون هستم.با آپی دیگر در خدمت شما میبوده باشم

بهاری بیتبیت چند روز پیش به صورت اینترنتی بازی بونو رو خریداری نموده است.که اگر به صورت موشکافانه به این عمل بهاری دقیق شوید،متوجه میشوید بخاطر اینه که بیشتر در جوار و همراه خود باشخصیتم باشه تا باش بازی کنم و همواره به این بهونه روی ماهمو ببینه.و البته دارای دلیل دیگه ای نیز بوده میباشد که این دلیل به صورت مالی میباشد . اگرچه این بازی با مبلغ ناقابلی(۷ تومن) به درب خانه رسیده(به هر حال اصفهانی بودن ما رو نیز مد نظر داشته باشید!!) ولی بهاری در هنگامه ای که فهمیده بازی رو اوردن در خونه و باید بره پولشو بده به صورت ناگهانی خودشو به بیهوشی و مدهوشی زده  و پس از گذشت ساعاتی از پرداخت پول (توسط شخصی دیگر )تا ساعتها به صورت نمادین در این حالت مانده تا، کسی بش شک نکنه!!

اگه نمیدونید بازی بونو چیه(چون خودم چند روزه فهمیدم گفتم شاید شما هم ندونید)..یه بازیه کارتیه که با کارت بازی میشه و کارت داره توش..فکر کنم توضیحات کامل و جامعی در این باره داده بوده هستم

خلاصه:من+شوشو+برادر شوشو+خواهر شوشو(همون بهاری)...که دقت کنید در چه محاصره ی شوشویی قرار داشتم!!!نشستیم به بازی

یکی از خصوصیات بیتبیتی شوشو در همچین بازی هایی تقلب است که هر وقت نشستیم با شوشو یه بازی کردیم پوستم کنده شد تا حواسم باشه تقلب نکنه..البته برادر شوشو نیز ید طولایی در این زمینه دارا میباشند!!

خلاصه کلی بازی کردیم و من که قسمت پلید وجودم بسیار بیدار گشته بود حتی به شوشو نیز ترحم ننموده و در موقعیت های حساس به کارتهایش می افزودم و با لبخندی دلگشا()،در همان هنگام،سعی میکردم قسمت پلید وجودم، خودش رو تابلو نکنه!!!

بهاری در بازی سعی میداشت امتیازهای منفی ای را که کسب نموده بود ،از چشم  همگان مخفی نگه دارد، که در این مواقع من مثال خانم مارپل مچش را(چه بسا مچ پایش را هم) میگرفتم و بهاری را شرمسار مینمودم!!

تعداد برد بازیکنان:

شوشو:۲۴

برادر شوشو:۲

بهار:۴

لیلی:۱۴۳۵

پ.ن:

نوشته شده در 89/12/18ساعت توسط یکی از دختر خاله ها| |